تبليغاتX
قسم به نغمه باران...
"تا آبی عشق پر گشودن زیباست"

 

یه روز بعد...

من و او... وباغ، باغ رویا...

وقتی اومد دنبالم از تو بالکن نگاش کردم

از دور هم مهربون بود

تو سکوتش همه چی بود

دنیایی از مهر و همدلی....

چه زیبا بود احساسم وقتی که حس میکردم حرفهاش فقط برای منه!

باغ رویا بود و یه دنیا حرف

نگاهش پر از خنده و صداش پر از دوستی

دلم تنگ شده....

آرام

+ نگاره ای در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 17:53  تنگارنده آرام  | 

 

یه شب اومد با یه دسته گل

جلوی ایستگاه دیدمش

با دوستش بود

اما من فقط او رو دیدم

و فکر کردم: می تونم بهش تکیه کنم؟

رفتیم زیارت....

زیارت حافظ!

از خیابون که می خواستیم رد شیم، نمی دیدم

فقط نور چراغ ماشینا بود

دستم و دراز کردم

دستم و گرفت

و من بهش تکیه کردم

و جواب سوالم و دادم:

آره، می تونم بهش تکیه کنم!

دستاش گرم بود و پرقدرت

محکم، چون سکوتش

الان بیشتر از هر وقتی دوستش دارم

بیشتر از دیروز و کمتر از فردا

 

آرام

+ نگاره ای در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 23:32  تنگارنده آرام  | 

 

تو اگه قصه بخوای            دل پر غصه بخوای

همه ی شهر برات قصه میگن

قصه از این دل پر غصه میگن

پس بذار منم برات قصه بگم

بگم ای همدم من...

توی این دشت بزرگ        که بهش دنیا میگن

چرا من مثل یه شب کور سیاه

باید از نور گریزون باشم؟

یا چرا مثل یه زنبور نحیف

باید از باد هراسون باشم؟

چرا باز دست نوازشگر باد

خرمن زلف من و شونه نکرد؟

یا چرا شادی دنیای شما

تو دل غم زده ام خونه نکرد؟

چرا من مثل یه خنیاگر پیر

باید از دور زمون دور باشم؟

یا که چون شبنم پاکیزه ی صبح

بالی از پرش یک نور باشم؟

ببین ای همدم من...

(ترانه مرجان)

+ نگاره ای در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 16:50  تنگارنده آرام  | 

 

بادبانها را باید کشید

عبور باید کرد

دریا را بنگر

من چشم بر آبم

توفانی شاید....

رگباری شاید...

و یا موج

امواج آرام...

 

آرام

+ نگاره ای در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 10:38  تنگارنده آرام  | 

 

تقدیم به تو

اینها رو گاهی روزی چندبار زمزمه میکنم به یاد تو

به یاد تو مهرت امیدت عشقت

"کاش درک کنی"

 

رفتی و بی تو دلم پر درده       پاییز قلبم ساکت و سرده

دل که میگفتم محرمه با من       کاشکی میدیدی بی تو چه کرده؟!

ای که به شبهام صبح سپیدی       بی تو  کویری  بی شامم

ای که به رنجام رنگ امیدی       بی تو  اسیری  در دامم

با تو به هر غم سنگ صبورم       بی تو شکسته تاج غرورم

با تو یه چشمه چشمه ی روشن       بی تو یه جاده م که سوت و کورم

چشمه ی اشکم بی تو سرابه       خونه ی عشقم بی تو خراب

شادیا بی تو مثل حبابه       سایه ی آهه نقش بر آب

 

دوستت دارم به بلندای آسمان ها

به عظمت کهکشان ها

 

امروز هم ۲۷ ام دیگریست

پانزده ماه گذشت با هزاران خاطره تلخ و شیرین

با هزاران تجربه و اندوخته

"پاینده باشد"

 

 

 

 

+ نگاره ای در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 12:44  تنگارنده آرام  | 

 

گاهی که دلم می گیره انگار توفان میشه و من توی گردبادی میرم که دیگه نمی فهمم

دلم می خواد فریاد بزنم

دلم می خواد عامل دلتنگیم و مجازات کنم

مثل الان

دلم می خواد درس و دانشگاه رو نابود کنم

که عامل دوریه

دلم تنگه خیلی تنگ

به حدی که کسی باور نمی کنه من همین دیروز اومدم شیراز

و فقط یه روزه که تنهام!

آرام

+ نگاره ای در یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 11:24  تنگارنده آرام  | 



فاصله برای عاشق، همیشه تلخ است

چه هشتصد کیلومتر باشد و چه هشت متر

این را از چشمان خیس سربازی فهمیدم

که از بالای برجک دیده بانی

به معشوقه اش می نگریست

 (مجله موفقیت)

+ نگاره ای در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 9:46  تنگارنده آرام  | 

 

اینک تبر به قلب سپیدار می زنند

بر هرچه سبز و تازه بود دست شان دراز

از بال و پر شکستن من شاد می شوند

چون صائقه به کلبه من می زنند باز

من یک پرنده ام و تویی آن درخت کاج

از سایه های برگ و برت مأمنی بساز

(زینت نور)

+ نگاره ای در سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 18:12  تنگارنده آرام  | 

 

انگار یه کوه روی قلبت سنگینی می کنه

قلبت داره متلاشی میشه

خودت دیگه نمی تونی...

نمی تونی ادامه بدی!

نمی دونی ازت چی می خوان؟

چون کسی بهت نمی گه

فقط می خوان که اونی باشی که میگن

تا تحملت نکنن

اما چطور میشه بدون اینکه بفهمی موضوع چیه؟ مشکل کجاست؟

اونی باشی که می خوان........؟

عجب ......

دوستی ها همه شدن مقابله

"سکوت کن"

آرام

 

+ نگاره ای در چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 12:13  تنگارنده آرام  | 

 

هنوزم نتونستم جواب چراها رو پیدا کنم

چرا بارون دیگه نبارید؟

چرا ستاره تو آسمون دیده نمی شه و بین نور چراغا گمه؟

چرا برگ درختا می ریزه؟

چرا هوا سرد شده؟

چرا دستای پیرمرد رفتگر پینه بسته؟

چرا نگاه دخترک روی پل "علم" غمگینه؟

چرا روی لباش به جای خنده، سکوته؟

چرا اون به جای نشستن تو خونه و بودن با خانواده،

اونجا روی سرمای سنگفرش و بین نگاه های بی تفاوت رهگذرا نشسته؟

چرا دستای پسرک توی "خواجو" به جای لمس برگه های دفتر مدرسه،

برگه های فال حافظ رو لمس می کنه؟

چرا اون فقط هزار تومن از پولی رو که کسب می کنه، به دست میاره؟

چرا.........................؟

چرا.........................؟

چرا ها زیاده اما همه بی جواب...!

از خدا می پرسم:

چرا..............؟!

اما....... از خدا چرا صدا نمی رسد ؟!

آرام

+ نگاره ای در شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 19:46  تنگارنده آرام  | 

 

سلام

می خوام همین یکبار خودم رو معرفی کنم

و دیگه.... همین دیگه!

" من بتی، خوانده به آرام،

زاده سرمای یک شب زمستانی، در آغوش دو فرشته پاک ایزدی.

کودکی ام پر از خاطره....

و همچنان با خاطره ها بزرگ شدم

و اینک...

این منم در آستانه ی...

فروغ گفت زنی تنها در آستانه فصلی سرد!

اما من تنها نیستم، همه هستند و بالاتر از همه معبودم،

و نه در آستانه فصلی سرد....

که بهار زندگی ام را حس می کنم.

"دوستانی دارم بهتر از آب روان"

همدمی دریایی و همیشگی

پدر و مادری ستودنی چون خورشید

برادرانی همراه و دوست داشتنی

دردانه خواهری نازنین چون مهتاب

و......

همسری عزیزوخوب وپرمهر.... که آوای امیدش زندگی می بخشد!

پدر و مادرش را می ستایم چون خانواده ام

و خواهرانش، مهربان چون آسمان...

زندگی ام را دوست می دارم و خدا را می ستایم

" و خدایی که در این نزدیکی ست"

.............

پشت سر، حادثه ها، خاطره ها،

روبرو، آواها، امیدها، ستاره ها

.............

"من به سیبی خشنودم

و به بوییدن یک بوته بابونه"

آبادی و سبزی و نور و امید و شادی را برای همه آرزو دارم

" آرام "

 

+ نگاره ای در یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 19:2  تنگارنده آرام  |